رضایت (مادر شهید) سید یحیی در دومین اعزامش به جبهه، ساکش را در منطقه، جا گذاشته بود تا بتواند به بهانه آنها، دوباره به منطقه برگردد؛ و هنگام رفتن به جبهه، هیچ وسیله ای به همراه نداشت تا مبادا مانع رفتنش شوم. زمانی که می خواست برای سومین بار به جبهه برود، به من گفت: شنیده ام تا شما (مادر) از من راضی نباشید، شهادت نصیبم نمی شود، به همین دلیل آمده ام تا از شما رضایت بطلبم.

جواب نامه (مادر شهيد) جنازه سيديحيي را به معراج شهدا بردند و ما به آنجا رفتيم تا او را ببينيم. در آنجا ديدم صورت پسرم بر اثر برخورد خمپاره، سياه شده بود. خيلي ناراحت شدم و زماني كه به خانه برگشتم نامه اي به حضرت زهرا (س)، (با اين مضمون كه بچه ام، رويش سياه شده است، خودت آن را سفيد كن.) نوشتم. ايشان چون شهيد شده بود، غسل و كفن نداشت. ما رفتيم تا ايشان را دفن كنيم. همه اقوام و دوستان آمده بود. زماني كه مي خواستيم ايشان را دفن كنيم، من رفتم تا نامه اي را كه نوشته بودم را در دست فرزند شهيدم بگذارم كه ديگر از حال رفتم و من را به كناري بردند. حالم كه بهتر شد، ديدم همه كساني كه پسرم را ديده اند، مي گويند كه چقدر صورت سيد يحيي، سفيد و نوراني شده است. خودم رفتم و او را ديدم كه بدون اينكه كسي او را شستشو و غسل دهد، صورتش سفيد شده بود و نورانيت عجيبي داشت. اين را اعجاز حضرت زهرا دانستم و به من ثابت شد كه ايشان جواب نامه ام را با لطف و عنايت خود داده اند.

انگيزه زراعتي (همرزم شهيد) شب عمليات بود و من قبل از حركت، بچه ها را جمع كردم. نوحه خواني مي كرديم و بچه ها گريه مي كردند و از خدا، آرزوي شهادت را مي طلبيدند. شهيد نجفيان به بچه ها گفت: امشب عملياتي انجام مي شود كه براي افرادي كه در آن شركت مي كنند جاي برگشتي نيست و شهيد مي شوند؛ ما به عشق اسلام و امام و انگيزه اي كه داريم، مي خواهيم اين عمليات را انجام دهيم، هر كس كه نمي تواند، با ما نيايد ... بعد از صحبت هاي ايشان، بچه ها خيلي دگرگون شده بودند و همه براي حضور در عمليات، اعلام آمادگي كردند و روحيه شان براي شركت در عمليات دوچندان شده بود.

كفش نو (مادر شهيد) سید یحیی یک جفت کفش گرانقیمت خریده بود و به پایش کرده بود. یکی از دوستانش، کفشهای او را دیده بود و گفته بود: بله! بچه های دکتر هم می توانند این جور کفشها را بپوشند. سید یحیی هم گفته بود: شما هم می توانید بپوشید. و بلافاصله کفشش را که در همان روز خریده بود، از پایش درآورد و به دوستش داد. من وقتی به خانه رفتم، دیدم که یک جفت کفش کهنه در خانه است. به سید یحیی گفتم: میهمان داریم؟ گفت: نه. گفتم: این کفش های چه کسی است؟ گفت: اینها، کفش های دوستم است. گفتم: اگر کفش های دوستت است، پس انجا چکار می کند؟ او طفره رفت و جواب نمی داد. آنقدر سئوال پرسیدم تا بالاخره فهمیدم که موضوع چیست.


اینستاگرام
توئیتر